آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت شصت و هفتم :
لبخند مهربونی به روم زد. از اون لبخندهایی که فکر میکردی بخاطر ناراحت نشدنت زده و قصد داره از فکر و خیال بیرونت کنه.
فشاری با دستش به سرشونهام وارد کرد و بوسهی ریز و سریعی کنار گوشم گذاشت:
- یعنی بخاطر همین فکر و خیالاتت همراهیم نکردی؟
نه. فقط همین نبود! بخش بزرگی از همراهی نکردنم، مربوط به مهراب میشد.
مهراب و نگرانی از بابت حضور یکبارهاش توی لاهیجان، بخشِ غیرقابل ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
ابی
0ای بنازم عرفان که مرد زندگی هست
۶ دقیقه پیشمبینا
0حددیث میزاشتی یکم خوش باشن دختر به این زودی اجل معلق اوردی بالاسرشون
۱۳ دقیقه پیشلیلا
2این که نشد حدیثث حتی ی روزم نشده واقعا دلم براشون سوخت
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیچاره بچهم عرفان 💔
۱ ساعت پیشآمنه
0بانو خدا وکیلی طوری میگید بیچاره بچه ام انگار ما داریم از لحظه های خوبشون درمیاریمشون و آشوب به پا میکنیم والله همه کاره شمایید
۲۵ دقیقه پیشآمنه
0بانو کی رو میخوای بیاری توی میدونه جنگ من فکر کنم اون پسر از دوستهای آرش باشه که آمار آشوب رو به مهراب دادن پارت عالی
۲۷ دقیقه پیشماهی
4واای اوومد ایندفعه چه بلای قراره سرشون بیاری اما من همچنان عاشه مهرابم 😍😁
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوشحال شدی؟😂
۲ ساعت پیشماهی
1اره واقعا تنها چیزی که میتونه این روزا حالم رو خوب کنه رنان خوندنه و این رمان هیجان خوبی بهم میده کلا رمان های هیجانی رو خیلی دوست و پیش بینی های زیادی تو ذهنم میکنم و الان خوشحالم از اینکه مهراب مثل چی عاشق اشوب شده🤭😂
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای جانم، چقدر عالی🩵
۱ ساعت پیشزهرا
0اصلا نمیتونم از عرفان بگذرم خدایی، اصلا عرفان یه چیز دیگست خدایی، اصلا مهراب باهاش قابل مقایسه نیست🤌🏾🤌🏾🤌🏾🤌🏾🤌🏾
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
میلیون میلیون بار موافقم باهات ♨️
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

ابی
0نکنه پسره آشوب بشناسه یا از افراد مهراب باشه